|
|
|
|
دلم در دست تعمیر
است ....!
+
تاريخ پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 17 دل نوشت هستی عابدزاده
|
+
تاريخ جمعه هفدهم دی 1389ساعت 12 دل نوشت هستی عابدزاده
|
شب از نیمه هم گذشته.واژه ها امشب جوابم کرده اند
از پشت پنجره ی نیمه باز به آسمان نگاه می کنم آسمانی که دلش گرفته از تیزی آفتاب این روزهای شهر من..! بالاخره بارید بین بارش های تند باران و رعد آسمان. تسبیح سفید و اشکهای لرزان مهمان گونه هایم فقط خدا می داند چه گذشت....! باران . رعد . امتحان . آسمان . الهام . تو . دعا . خدا . سرطان . ردپا.....! و باز هم تو *پ.ن : ما در نماز سجده به دیدار می بریم بیچاره آنکه سجده به دیوار می برد
+
تاريخ شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 1 دل نوشت هستی عابدزاده
می نوشتم قبل تر ها،تندتر، غمگین تر ،زمینی تر، خصوصی نوشتم این بار شاید مجبور نباشید بخوانید نوشته های رنگ رنگ ِ خام ِ دخترک بیست ساله را به اجبار...
ادامه مطلب
+
تاريخ چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 18 دل نوشت هستی عابدزاده
|
امروز روز پر استرسی بود و هم زمانی دو امتحان تخصصی. با استاد های نه چندان مهربان ! ساعت ۸:۳۰ امروز سه واحدی که پر بود از جدول و ثبت و .... خدا رو شکر به خیر گذشت. بعد از امتحان اول خواستم برای آخرین بار جزوه های فسفری رنگم رو مرور کنم .سه ساعت وقت داشتم تا امتحان بعدی .با استادی که خوب می دانستم اهل لطف های بعد از امتحان نیست...... اومد پیشم و گفت خراب کرده می دونستم مثل من امروز دو امتحانیه.بهش گفتم خب بیا این یکی رو بخون.گفت می خونم حالا........! زنگ زدم برام جزوه بیارن و رفت.نشسته بودم تو نمازخونه دانشکده و جزوه های خط خطی چهار واحدی خشنم دورم پهن بود و من شبیه به دستفروشی که که تو جمعه بازار هفته هیچ سودی نداشته .نگاهشون می کردم. چیزی نکشید که برگشت.ناراحت نبود از تو چشماش میشد رد شیطنت رو خوند.نگام افتاد به دستش.انگشت دوم دست چپش انگشتر گشادی بود.گفت رفتیم پیش استاد. گفتم رفتید گفت آره با....(یکی از آقایون محترم کلاس) به استاد گفتیم تازه عقد کردیم نشد درس بخونیم دیگه....از شدت تعجب فقط گفتم این پسره که ازدواج کرده بود!؟ گفت :خب عوضش جفتمون ده میشیم دیگه.دروغ ! به این بزرگی ! تو روز روشن! تو این سه ساعتی که تو نمازخونه بودم دیالوگ های جالبی شنیدم.البته یک طرفه با خدا.نمی دونم چرا تو امتحانا معنویتمون بالا می ره با ضریب مثبت و صعودی! و بازم نمی دونم چرا یادمون نمی مونه این امتحانا از پیش تعیین شدست و هیچ ربطی م به خدا نداره .باید از امتحانایی ترسید که خدا بی برنامه امتحانی .بدون برگه سوال و بی کارت ورود به جلسه می گیره!
به ساعتم نگاه کردم شمارش معکوس مارتن چهار واحدی شروع شده بود.... ساعت ۱۳:۴۰ اومد پیشم و ازم خواست دو تا مبحثو بهش توضیح بدم ساعت ۱۴:۰۰ اومد تو سالن امتحان و بهم گفت حاضرم در حقش یه لطف کنم و اونم اینکه با موبایل جوابارو بهش بگم؟....نشست کنار شاگرد اول کلاس ساعت ۱۴:۰۲ برگه سوالات روبرومه از چهارتا سوال امتحان.دوتا سوال رو واسش توضیح دادم ساعت۱۵:۳۰ دارم واسه استاد با خودکار رنگی نمودار می کشم .تا شاید رنگا تو روحیش تاثیر بذارن و.. اون داره با خودکار آبی می نویسه البته از روی بغل دستیش. ساعت۱۶:۱۵ فاتحانه بهم لبخند می زنه و برگشو تحویل می ده.کج و کوله بهش می خندم و به خودم فشار میارم تا شاید یه فرمول اضافه تر..... ساعت ۱۶:۳۰ وقت تمام سرمو بالا میارم مراقب پشت صندلیمه و سالن خالیه خالی ... یه برگه رو زمینه پر از فرمول...! ساعت ۱۷:۰۰ دایره امتحانات - مراقب گیر داده برگه ماله منه! ( اگه حتی یک فرمول می نوشتم دلم نمی سوخت) مراقب اصرار می کنه که دیده از جیبم افتاده. اما وقتی دست خط مو می بینه و مانتو بی جیبم با وساطت استاد .بالا خره راضی می شه.....! ساعت ۱۷:۳۰ حیاط دانشکده .دارم به این فکر میکنم من بردم یااون.....!؟ چقدر گرسنمه.... ساعت ۱۷:۵۰ دارم کیک پرتغالی رو گاز می زنم و یک سوال تو ذهنم می چرخه.یه ده اونقدر می ارزه که خودتو پیش استاد و و مراقب و دوست و خدا کوچیک کنی؟؟؟ آبرو مندانه افتادن رو بیشتر دوست دارم..../.
+
تاريخ سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 0 دل نوشت هستی عابدزاده
|
می گفتی ساعت ها از عشق و من هیچ نمی گفتم. می گفتی برایم از سختی های راه و صبوری باید، نگاهت می کردم و نمی دانستم راهی سخت تر از این هم هست. می گفتنتند اولین کلامی که گفتم نام تو بود بدون فهمیدن بلندای حضورت. خوب یادم هست ، درد های کودکانه ام را تو مرحم بودی و وقتی چشمانم بارانی بود تنها تو بودی که که بی چتر و بدون ترس از خیس شدن می آمدی بیش از این ها بود مهرت که می گویم. در نگاهت عشق و در قلبت مهربانی موج می زند، ای نگاهت آفتاب و دلت دریا وجودت می ارزد به کل دنیا..! بودنت را می ستایم و خوشبختم که هستی. روزت مبارک پ.ن.*امسال میلادت با روز میلاد بانویی دو عالم یکی شده،نمی دانم دست به یکی کردن خورشید و ستاره هاست یا....خودت بگو جنس قلب مهربانت از چیست؟ پ.ن.*دوستی که سالها در خنده و شادی کنار هم بودیم،این روز ها نگران مادر است.مادری که می دانم مهربان است و بزرگ... و ما نذر داریم برای سلامتی اش هر شب دعای توسل بخوانیم تا طاقت بیاوررد و سرطان را شکست دهد این روز ها حالش بدتر است از قبل .تلخم که این بار در سختی ها کنارش نیستم ..دل آسمانی های زمینی دعا کنید برایش.....
+
تاريخ یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 18 دل نوشت هستی عابدزاده
|
نزدیک به دو سال، یک قطار عدد رو زیر هم می نوشتم. یکان ،یکان ؛دهگان ، دهگان ؛صدگان ،صدگان ، تمیز و مرتب! تا وقت جمع کردنشان اشتباه نکنم.معمولا جمع می کردم تا تفریق.که پیدا کنم دارایی ثابت و ذخیره م م (مطالبات مشکوک الوصول) را برای مغازه ی خشک شویی آقای دلیر .تو مسئله های بی سر و ته کتاب های چاپ شده ی دهه ی شصت با اعداد کوچک و بی اهمیت! گاه ساعت ها غرق در جزوه و کتاب و دکمه های سفت ماشین حساب به دنبال ورودی یا خروجی وجه نقد می گشتم.سرم سوت می کشید اما می گشتم تا شاید لابلای جزو های فسفری رنگم 2-3 نمره ای اضافه تر پیدا کنم تا مگر ضرب شود در سه یا معمولا چهار تا معدلم.... روز عجیبی بود، وقتی 14-15 صفحه پیرینت ِ صور تحساب بانک را مقابلم گذاشتند و یک دفتر قطور ! تا پیدا کنم اعداد طولانی را که تا بحال ندیده بودم و بفهمم قطار اعداد جزو ها و کتاب هایم در مقابل اعداد این صورتحساب ها بیشتر به قطار شهربازی می مانست! هیچ وقت فکر نمی کردم ،از پیدا کردن عدد چهار رقمی شماره ی چک(...)اینقدر خوشحال شوم. به فتح اعداد می مانست . اعداد خاموش و بی صدایی که تا دیروز کاری به جز صف کردن و دست به سینه و ساکت نشاندنشان در جدول نداشتم . اعدادی که بیشتر به بازی می مانست.تفاوت چندانی نبود بین 987 یا 789 جز دوباره گذراندن آن واحد....! اما این اعدادی که قد کشیده بودند رو برویم !گویی واقعی تر بودن ،محکم تر و شاید عصبانی تر....! امروز در گیجی یافتن اعداد طولانی کشف کردم ، حس رضایت حسابدار رو و این شاید یک نمونه اش بود. در طول چند ترمی که دانشجوی حسابداری بودن را به یدک می کشیدم ، همیشه برایم سوال بود آیا حسابدار به جز نشاندن اعداد بلند و کوتاه در دفاتر پلمپ شده و بعضا چسباندنشان به صفحه مانیتور کار دیگری هم می کند؟ امروز فهمیدم فتح اعداد رو که گاه لذت بخشه گاه گس و با چاشنی دلشوره موازنه شدن یا نشدن ؛ مسئله این است ! پ.ن*وقت ماراتن کشف اعداد،کسی یاریم کرد که لطفش را هیچ وقت فراموش نمی کنم ،بزرگی که حضورش در آن لحظه های ترس بهترین دلگرمی بود برایم تا شاید اعدادی را که با من سر بازی قایم باشک داشتن از لابلای ستون های یکی در میون سفید و سیاه پیدا کنم. شرمنده ام کردید جناب آقای معاون! پ.ن.*آقای رئیس؛ می دانم ، وقتی نمی توانم موازنه کنم ترازنامه 6 نمره ای امتحانم را تلخم ؛ شما که باید ترازنامه یکساله را موازنه کنید....! پ.ن.*کلاس آشنایی با سبک های ادبیات پارسی برایم بسیار بسیار دلنشین بود.سفر زیبایی در ادبیات! گرچه چند وقتی می گذرد از هفته ی معلم اما مهرتان را سپاس استاد گرانقدر ،جناب آقای وردیانی.. پ.ن.*این روز ها در گیر و دار چاپ نشریه ای هستم در دانشگاه.با گروهی از دوستان قدیمی و جدید ،گروهی که قرار است فضای خشک و سنگین دانشگاه رو تغییر دهیم .در این راه کسانی هستند که سنگ می اندازند جلوی پاهایمان ! مایی که می خواهیم بیاییم و بیابیم جاده های ناشناخته را ! شما را بخدا ما فقط خسته ایم از این همه رکود! گاهی اگر فقط کمی اعتماد کنید در روابطمان ؛ بهتر می شود و باور کنید حضور یکا یک شما باعث دلگرمی است در میان گیجی کاغذ بازی ها فقط اعتماد هاست که باقی می ماند باور کنید !...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 18 دل نوشت هستی عابدزاده
|
چندی است آدم های اطرافم منتظر بهانه اند، و بعضی دیگر آدم فضایی های هستند که زمینی اند اما پز آسمانی بودن می دهند و در میان تنها تویی که لبخند می زنی آسمانی هستی ، می دانم! این روزها به بهانه امتحان های سخت زندگی ام می جویمت گاه و بیگاه ! دست و پا شکسته! تلخم از دور باطل ! از اتفاق ! به دل آسمانی های زمینی التماس می کنم که سفارش کنند نامم را به حضورت ، روزگار دلگیریست و فاصله است میان من و تو دلتنگ که می شوم ، یادت می کنم می دانم گناه بندگی دارم و تو بخشایشی جنس خدا ! پ.ن.*گفتم آدم فضایی؛اما نه آنها که لزوما سه چشم دارند و سبزند و سرشان در یک تنگ وارونه گیر کرده! آدم فضایی هایی که می گویم دو چشم دارند،دو گوش ، اما نمی دانم چرا چشمانشان بسته است به رویت و گوش هایشان را محکم فشار می دهند تا نشوند صدایی از حقیقت وجودت هستند این آدمها ! پ.ن.*گفتم آدم فضایی اما نه آنهایی که دیشب گفته بودم دلگیر نشو مهربان دوست حقیقی و مجازیم! تو همان زمینی دل آسمانی هستی...!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 10 دل نوشت هستی عابدزاده
|
هوا شناسی گفت امروز هوا بارانی است و فردا آفتاب بر فراز البرز می تابد.نمی دانم چگونه است که عادت کرده ایم به دوری و دوستی آفتاب و باران....!
لطفا یک لحظه مکث چقدر قشنگ می شد بارانی بتابد بر قطره های طلایی خورشید آن وقت رنگین کمان هفت رنگ زیبایی می شد و شاید جاده ای برای رسیدن ها..... نمی دانم؟!؟! پ.ن.* دیروز باران چهره غبار گرفته ی شهر من رو بهاری کرد و من بی هدف در خیابان طولانی انقلاب قدم زدم و دوره کردن خاطرات زشت و زیبای بیست ساله ی عمرم ، فرصتی بود تا به چهره آدم هایی که از روبه رویم می آمدن دقت کنم ، باران صورتم را شسته بود. به یاد روزهایی افتادم که فاصله مدرسه تا خانه را می دویدم تا مبادا روپوش آبیم ، سورمه ای شود. به یاد آن موقع ها که در کتاب فارسی ام می خواندم باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه . . . یا اون وقت که خیس بودم از بارش بی منتهای باران اما دوست داشتم که بنشینم پای صحبت های حاج آقا واحدی به یاد روزی افتادم که با کلی شوق دوربین قدیمی بابا رو برداشتم تا از باران عکس بگیرم.پام پیچ خورد لیز خوردم و از دوربین فقط چندتا پیچ باقی موند دوره ی خاطرات باران شدید محرم چندسال پیش. چند سال پیش بود؟همان روزهایی که معجزه شد و تک پسر خانواده ما که آن روزها چند ماه بیشتر نداشت سالم به خانه برگشت. یادآوری خاطرات بارانی که چندان دور هم نیستند با باران هم قدم ! ! من امروز آدم هایی را دیدم که از ترس باران سرهاشان به زیر چتر بود.سر به زیر می رفتند تا برسند به نمی دانم کجا بدون فهمیدن باران! پ.ن.* فردا ؛ فردا که نه صبح وقتی خورشید زمین رو روشن کنه ، اولین روز کاریِ منه .دلم شور می زنه ، می دونم روز بی تکراریه اما نمو دونم چرا خوابم نمیبره.جزوه های تمیز و اتو کشیده بدون خط خورده گی این ترم جلوم بازه و من نگاهشان نمی کنم ! پ.ن.*مسافر دوست داشتنی ما فردا میره و معلوم نیست که دوباره کی ببینمش نرفته دلم برایش تنگ شده میلاد تهرانی: دلم برایش تنگ می شود می خواهم آنقدر اشک بریزم تا غبار فاصله ها از قلبم تمییز شود ولی می ترسم می ترسم تهران ونیز شود.... مسافر دوست داشتنی ، سفر بی خطر
+
تاريخ شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 2 دل نوشت هستی عابدزاده
|
چند روز پیش مراسم پاگشای یکی از اقوام بود در منزل ما.
پذیرایی به خوبی انجام شد و صحبت های رایج این روز ها آغاز.... لابلای صحبت ها تازه عروس خاندان ما رو کرد به آقای داماد و گفت:آبتین اون لیوان رو بده.... تا اینجا همه چیز آرومه و من خیلی خوشحالم اما به این فکر می کنم که این آبتین را ما 29 سال به نام علی میشناختیم..! پ.ن. *فکر می کنم ازدواج باعث تغییر می شود اما لزوما تغییر نباید اینقدرهمه جابنه باشد که منجر به تغییر نام شود پ.ن. * نمی دانم اگر این سه نقطه لعنتی نبود چه بر سر حجم دلتنگی هایم می آمد.............!
+
تاريخ جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 21 دل نوشت هستی عابدزاده
|
چه کلمه ی پر معنایی آنقدر که از خوشحالی می خواهم گریه کنم و خط بزنم بر روی تمام نا امیدی ها ! بوم کوچک زندگی را با امید طرح بزنم!و با خنده بر تمام سختی های زندگی فائق آیم! خوشحالم که خدا دوستم دارد آنقدر که تمام سختی هایش برایم وسیله بود که بزرگ شوم در آن روزهای دلگیر. در آن موقع هیچ از خدا نمی خواستم ، امروز برایم جادوی بی نظیر سرنوشت بود . امروز برایم زیبا بود . باران ، ابر ، سبزی ،درخت ، هم قدم ،نیمکت ، عجب ترکیب دلتنگی من چقدر خوشحالم........! پ.ن.* پانوشته هایم با یک ستاره است تا بگویم من هنوز سنجاق خوردم به نجوم! پ.ن.* داشتم تو پارک لاله قدم می زدم ، رو چمن ها ی خیسِ افتاب خورده و دوره کردن خاطرات ، قشنگ بودن! پ.ن.*امروز دوست قدیمی ام را هم دیدم دوستی که در کنارش تمام دوران ناب مدرسه را گذراندم.من چقدرخوشحالم پ.ن.*امروز علاوه بر تمام اتفاقات قشنگ ، نشانه هایی هم دیدم ، نشانه هایی از وجودی خدایی در نزدیکی است دیر زمانی بود که هرچه می خواندمش جوابی برایم نبود . و من نا امید تر ازهمیشه بر خلاف جهت امید قدم می زدم. پ.ن. * بعضی ها می گویند: تو در هر شرایطی احساساتت را بروز می دی ، خنده ، شادی، گریه مهم نیست. مهم احساسات من بود، امروز فهمیدم باید در لحظه زیست.... پ.ن.*امروز برایم یک یادگاری ارزشمند یود در دفتر خاطرات عمرم ، امیدوارم وقتی زمین چند بار دیگر دور خورشید چرخید از دوره کردنشان و بودنشان خوشحال باشم. پ.ن.*ممنون از همه ی اونهایی که باعث زیباتر شدن این روز برایم شدن.با یک دنیا آرزوی قشنگ برایشان..! پ.ن.* فرشته: آرزوهایت که جوانه زدند سبز می شوی بی بهانه، آرزو کن به آرزوهایت برسی شاید بهانه ای باشد برای دوباره جوانه زدن دوباره دوست داشتن...
+
تاريخ دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 20 دل نوشت هستی عابدزاده
|
کاش می شد
گاهی واقعیت را نفهمید گاه نفهمیدن به تر است از فهمیدن...................... * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بعضی آدم ها بی خودی برایت مهم می شوند بی خودی بت زندگیت می شوند و بی خودی خواهی فهمید همه چیز بی خودی بوده است.......................* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * برایم مهم نیست خبری ازش نیست برایم مهم نیست خودش را دست بالا گرفته بود احساسم روی دلم سنگینی می کند.................. پ.ن.*من نه عاشقم نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن ، من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد. پ.ن. * بدم میاد از نظرات به اصطلاح خصوصی که گذاشته می شود ، بی نام بدم میاد که همه کسانی که مرا از نزدیک می شناسند انتظار دارند همیشه آرام و منطقی باشم و دم نزنم ، چرا خودتان را گاهی جای من نمی گذارید؟ چرا نمی خواهید باور کنید گاهی باید در نهایت آرامش گریست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 11 دل نوشت هستی عابدزاده
|
دکمه اش را می زنم
منتظر می شوم تا بیاید پائین در را باز می کنم خالی نیست خودم را جا می کنم به زور در را می بندم سه ، چهار ثانیه بیشتر طول نمی کشد می ایستد حالم به هم می خورد از این لختی آسانسور ها............................../. پ.ن * بدم میاد از بریده بریده نوشتن ، بریده بریده گفتن ، بریده بریده خواندن ، بریده بریده زنده بودن ، بریده بریده نفس کشیدن ، خلاص
+
تاريخ جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 20 دل نوشت هستی عابدزاده
|
نگاه کن ! که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه و سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن! تمام آسمان من پر از شهاب می شود نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به دام می کشد - مرا به اوج می برد - مرا به دام می کشد مرا دگر رها مکن مرااز این ستاره ها جدا مکن! پ.ن۱* حلالم کنید پ.ن۲*تصمیم گرفتم اما نه از آن تصمیم های کبری، تصمیم سختی است ، آنقدر سخت که تمام تنم به لرزه است. برایم دعا کنید ، دعا کنید بمانیم ، در کنار هم
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 18 دل نوشت هستی عابدزاده
|
روزگاری
در کنارم بودی تو بودی یک سر میز و من سر دیگر شاید اگر میزمان چهار پایه نداشت می شد الاکلنگ من و تو زیر زیرکی حرف می زدیم و دزدانه می خندیدیم کافی بود برایمان لغو امتحان فردا و دعا می کردیم که نیاید فردا ************* شب ها روز شد و زمین بارها به دور خورشید چرخید بزرگ شدیم در حیاط کوچک مدرسه مان پ.ن* دیدن دوستای قدیمی همیشه شور خودشو داره به یاد خندیدن ها ، گریه کردن های دبیرستان بوعلی
+
تاريخ جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 0 دل نوشت هستی عابدزاده
|
هواپیما لحظه به لحظه اوج می گرفت
و ما از آدم های زمینی دور و دورتر می شدیم آدم ها ،خانه ها ، ساختمان ها کوچک و کوچکتر می شدند و من به این فکر می کردم که خدا چقدر از ما بالاتر است.....................؟
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 23 دل نوشت هستی عابدزاده
|
هله پتگر
فرزند جعفر پتگر هنرمند مشهور در رشته نقاشي است. او در سال 1346 در شهر
تهران به دنيا آمده و به گفته خودش عشق بدون قيد و شرط را از مادرش آموخته
است. دلم به تاخت برو! بی مکث بتاز! در پیش رو غباری نیست! همین هوای خوش سحرگاه، تو را بس! به تاخت برو، به تمنای دل، نه به خواهش تن!
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 21 دل نوشت هستی عابدزاده
|
زیاد به محرک های بیرونی
توجهی نمی کنی نه + و نه - همینه که هر روز که می گذرد بیشتر شبیه به آدم آهنی می شوی................
+
تاريخ شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 22 دل نوشت هستی عابدزاده
|
وقتی فهمید سیتی زن آمریکاست
سعی کرد هر جوری هست خودشو بچسبونه بهش و من بی تفاوت به دیالوگ های تکراریشون گوش می کردم می گفت: اینجا خیلی چیز ها هست ، که اونجا نیست یا حتی چیز هایی که اونجا نیست و این جا هست دخترک هاج و واج به او گوش می کرد می خواست هرجوری هست متقاعدش کند به چیز هایی که اینجا هست و اونجا نیست............. پ.ن*دیالوگ های تکراری به یاد استاد دیبازر می افتم،استاد بودند......
+
تاريخ شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 22 دل نوشت هستی عابدزاده
|
وقتی زمین سرخی چشمان خورشد را طواف می رفتو ستاره ها در گردش مجهول آسمان
معنا می شدند آدمی بود که می خواست نقطه آغاز باشد و حرفی نو برای زمانش به یادگار بگذارد این نوبهار بود که بهترین بهانه بود برای دوباره دیدن برای دوباره اندیشیدن........................./
+
تاريخ جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 17 دل نوشت هستی عابدزاده
|
|